جست و جوي مرهم و درد شديدي بيش نيست

امتحان كرديم ، اين دنيا اميدي بيش نيست

با نسيمي گاه ، از چشمت مي افتد پرده اي

آن كه چون سرو است - مي بيني كه – بيدي بيش نيست!

آن كه ما او را مراد خويش مي پنداشتيم

ديدمش در سجده! فهميدم مريدي بيش نيست

دره اي؟ نه! رود غُرّّاني؟ نه! ديواري ست؟ نه!

بين ما با مرگ اي ياران، وريدي بيش نيست!

تا پذيرايي كني، تنها گريبان چاك كن،

اين كه بر در مي زند، زخم جديدي بيش نيست!

...

تا حسيني بود، مي گفتي كه:  "بايد فكر كرد"

با كه بيعت مي كني؟ اكنون يزيدي بيش نيست!

...

فالگيري ديد دستم را و با اندوه گفت:

آنچه مي بينم – درين ميدان – شهيدي بيش نيست!