شهرغارت شده ونعره ي عياري نيست
نه زليخا و عزيزي ، نه ترنجي، نه كسي،
يوسف از چاه برون آمده،بازاري نيست!
حسن، آنست،كه در صورت بسياري هست،
عشق، چيزي است، كه در چنته ي بسياري نيست!
نه مغول،دست كشيده ست زخونخواري خويش،
مو به مو گشته ولي ،گردن ِعطاري نيست!
شيخ ما گشت پي ِ آدم و در شهر نبود،
گشته ايم از همه سو اينهمه را،(آري نيست)!
درقطاريم و به مقصد نگران، ناچاريم،
كوه ميريزد و دهقانِ فدا كاري ، نيست!
كاش آزادتر از خاك بيابان بوديم،
خرّم آن باغ كه در چنبرِ ديواري نيست
سلام