تبليغاتX
سیب غزل
سیب غزل
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388-13:11-حسین جنتی  
آوردگاه تهمت و انگ است کشورم!

مثل دلم گرفته و تنگ است کشورم

"من" اعتراف میکنم "او" دزد بوده است!!

موضوع خنده های فرنگ است کشورم

"این" میکشد که :سهم من و "آن" که: سهم من

حس میکنم غنیمت جنگ است کشورم

دشمن کدام؟ دوست کدام است؟ چاره چیست؟

دیگر نپرس خسته و منگ است کشورم

بیش از صدای دلکش گنجشگ و جوی آب

در خاطرش غریو تفنگ است کشورم

پیرایه های ململ و " مخمل" نیاز نیست

بی مخمل و ملیله قشنگ است کشورم!

شمشیر شیشه ایت حریفش نمیشود!

بگذر ازین معامله سنگ است کشورم!

...

گفتند: مثل گربه نشسته ست ! ساکت است

دیدند ناگهان که پلنگ است کشورم!!


لینک به نوشته  |   
 
       دوشنبه پنجم مرداد 1388-21:0-حسین جنتی  
 

 

تُنگم و ناچار فرصتهاي " تَنگي" در من است

هرشب اما خواب مي بينم نهنگي درمن است!

با دل تنگي كه من دارم ،شكستن دور نيست

كوزه ي غلطيده اي هستم كه سنگي درمن است!

ماهرويا! مشكن اين عشق غرورآميز را

خفته در انديشه ي حسنت، پلنگي در من است

تا كِي ازپشت حصار شهر مي خواهي مرا؟

ازچه مي ترسي، مگر تيمور لنگي در من است؟!

سر بروي سينه ام بگذار تا باور كني،

برسرعشق است اگر هر روز جنگي درمن است

عاقبت مي گيرم از ميخانه سهم خويش را،

دامن مستانم و از عيش رنگي درمن است

....

گرچه خاموشم شبيه گنجه در پستوي خويش،

چاره ي روز مبادايي،تفنگي درمن است!!

 


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388-21:22-حسین جنتی  
 

 

جست و جوي مرهم و درد شديدي بيش نيست

امتحان كرديم ، اين دنيا اميدي بيش نيست

با نسيمي گاه ، از چشمت مي افتد پرده اي

آن كه چون سرو است - مي بيني كه – بيدي بيش نيست!

آن كه ما او را مراد خويش مي پنداشتيم

ديدمش در سجده! فهميدم مريدي بيش نيست

دره اي؟ نه! رود غُرّّاني؟ نه! ديواري ست؟ نه!

بين ما با مرگ اي ياران، وريدي بيش نيست!

تا پذيرايي كني، تنها گريبان چاك كن،

اين كه بر در مي زند، زخم جديدي بيش نيست!

...

تا حسيني بود، مي گفتي كه:  "بايد فكر كرد"

با كه بيعت مي كني؟ اكنون يزيدي بيش نيست!

...

فالگيري ديد دستم را و با اندوه گفت:

آنچه مي بينم – درين ميدان – شهيدي بيش نيست!

 

 


لینک به نوشته  |   
 
       جمعه بیست و نهم خرداد 1388-15:44-حسین جنتی  
گيرم ازين قماش كسي جا بجا شده ست

اين تاج و تخت كهنه بسي جا بجا شده ست

رنگي عوض شده ست،ولي فتنه ها يكي است

حيران مشوكه بوالهوسي جا بجا شده ست!

آزادي ازنگاه تو اي ساده لوح چيست؟

از ديد ما فقط قفسي جا بجا شده ست

عمرت چو باد ميگذرد فكر چاره باش

چشمي به هم زدي، ارسي جا بجا شده ست

فرياد ميزني و به جايي نميرسد

آهي كشيده اي،نفسي جا بجا شده ست!

غمگين مباش اي دل ازين رُفت و روب ها

بادي وزيده است و خسي جا بجا شده ست!


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388-11:40-حسین جنتی  
 

در هیاهوی هماهنگ رجزخوانی ها

هم به جایی نرسد ناله ی قربانی ها

از نفسهای من ای سینه پر از زخم شدی

خط کشیدند به دیوار تو زندانی ها

مرد، دور و بر ما مثل ملخ بسیار است

بیم قحط است ازینگونه فراوانی ها

حاصل از اینهمه توفان و هیاهو هیچ است

زلف می ماند و انبوه پریشانی ها

سنگ میبارد و پیداست که روزی ای عشق

خسته خواهی شد ازین آینه گردانی ها

آه ، اینمرتبه پیغمبر زشتی بفرست

تا امانش دهی از کینه ی کنعانی ها


لینک به نوشته  |   
 
  قدردانی     چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388-11:35-حسین جنتی  
سلام

 

معمولا غیر از شعر چیزی نمینویسم

اما لازمه از لطف تمام دوستان شاعر وغیر شاعرم تشکر کنم برای همه محبتاشون

                                                                                                               همین


لینک به نوشته   
 
  به امام عصر(عج)     دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387-10:58-حسین جنتی  
من در تو خویش را به تماشا نشسته ام؟

یا پیش روی آینه تنها نشسته ام

در حال سایش است وجودم ز هیبتت

سنگم که پیش حضرت دریا نشسته ام!

نازل نمی شوی تو. مگر بر مدار درد

آنک منم که خسته و از پا نشسته ام

پرکن پیاله را که نگاهم بدست توست

پرکن که در تو غرق تمنا نشسته ام

گردن نهاده ام سر زانوی حکم تو

تیغ از کمر بکش که مهیا نشسته ام


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه نهم بهمن 1387-15:52-حسین جنتی  
غم گندم .خطر"باز".کبوتر این است

کمترین دردسر داشتن پر این است!

دام را دید کبوتر ولی از وحشت"باز"

باخودش گفت:فرودآی که بهتر این است!

گرچه ازپشت زدن رسم جوانمردان نیست

غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

اولین درس پیمبر شدنش بود. عجب

یوسف آموخت ته چاه.برادر این است!

معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟

-آخر کشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:

غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:17-حسین جنتی  
ساعتي نيست كه درشهر گرفتاري نيست

شهرغارت شده ونعره ي عياري نيست

نه زليخا و عزيزي ، نه ترنجي، نه كسي،

يوسف از چاه برون آمده،بازاري نيست!

حسن‌، آنست،كه در صورت بسياري هست،

عشق، چيزي است، كه در چنته ي بسياري نيست!

نه مغول،دست كشيده ست زخونخواري خويش،

مو به مو گشته ولي ،گردن ِعطاري نيست!

شيخ ما گشت پي ِ آدم و در شهر نبود،

گشته ايم از همه سو اينهمه را،(آري نيست)!

درقطاريم و به مقصد نگران، ناچاريم،

كوه ميريزد و دهقانِ فدا كاري ، نيست!

كاش آزادتر از خاك بيابان بوديم،

خرّم آن باغ كه در چنبرِ ديواري نيست


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه بیست و ششم آذر 1387-14:17-حسین جنتی  
 

اي غنچه درحضور خزان ،واشدن ،چرا؟

اي باغ! زير تيغ، شكوفا شدن چرا؟

گيرم شكفته اي و خزان با تو بد نكرد،

باغنچه ها مسافر صحرا شدن، چرا؟

باسنگ و تيرو نيزه و شمشير،ميزنند-

باغ تورا ، كه خوش قد و بالا شدن ، چرا   !؟

در فصل حكمراني مردان زن صفت،

اينقدر بي مضايغه آقا شدن چرا؟

با قطره ها بگو كه خجالت نمي كشند؟

از رودها بپرس ، كه دريا شدن چرا؟


لینک به نوشته  |